.:::از حرم تا قتلگاه:::.
اشعار اهل بیت و شهداء
آنقدر چكمه به پهلوش زدن نامردا مادرش از نفس افتاد زبس داد كشيد پبش زينب سر او را به سنان زد سنان مادرش از نفس افتاد زبس داد كشيد بر سر پيكر عريان حسين خنديدن مادرش از نفس افتاد زبس داد كشيد ناله مادر او بين هياهو گم شد
نيزه و تير به بازوش زدن نامردا
با عصا بر لب و ابروش زدن نامردا
پنجه در طُره ی گيسوش زدن نامردا
مادرش از نفس افتاد زبس داد كشيد
خواهرش رو به مدينه شد و فرياد كشيد
هر چه كه دور و برش بود به غارت بردن
شال سبزی كمرش بود به غارت بردن
حتی عمامه سرش بود به غارت بردن
آنطرف تر سپرش بود به غارت بردن
خواهرش رو به مدينه شد وفرياد كشيد
با لگد بر دهنش خنده كنان زد سنان
سيلی بر زينب غمديده چنان زد سنان
غل و زنجير و طناب دست زنان سنان
خواهرش رو به مدينه شد و فرياد كشيد
بر نواميس مسلمان حسين خنديدن
همه بر اشك يتيمان حسين خنديدن
لحظه خواندن قرآن حسين خنديدن
خواهرش رو به مدينه شد و فرياد كشيد
معجر خواهر او بين هياهو گم شد
دزد انگشتر او بين هياهو گم شد
به خدا دختر او بين هياهو گم شد
برچسب ها: از حرم تا قتلگاه شعر قتلگاه _محسن خان محمدی
By Ashoora.ir & Night Skin
